۲۳:۰۷ - ۱۳۸۷/۱۲/۱۲
بازدید : 722
۱- پروین خلف عادلی ، طاهره خنیا ، بهزاد خواجات ، محمد خواجه پور
۲- هادی خوانساری ، خورشاهیان ، سارا خوشکام ، یوسف خوش نظر
۳- صادق دارابی ، وحید داور ، منیره درخشنده ، بدریه دستار
۴- صالح دروند ، ، جعفر درویشیان ، عباس دلوی ، بابک دولتی
۵- احد ده بزرگی ، علی رضا دهرویه ، سارا دهقانی ، جواد دیانت
| پروین خلف عادلی
نه ، . . .
گیس هـای غـزل را نمی کشد دیـگر
کجاست خواهر تنـهایی غـزل ، مـادر !
کجاست آن که مرا مثل آب می پاشید
به روی بـاور گل هـای تـشنـه ی دفتـر
چقدر سبـزتر از باغبان سخن می گفت
و ریشه های مـرا می نوشت نیــلوفــر
چقـدر سال گذشت از حوالـی بـاران
نشست کوچه ولی در سکوت و خاکستر
ـ و سایه های کسل زیر بام های سیــاه
و عصر های پـر از انـتظار ، تنـها تر ، ـ
چقدر …
کـاش ولـی خـواب هـای رنـگی هـم
شبیه حادثه هایـی سپیـد می شـد سر
چه شدکه هرچه خدا می سرود در پائیز
به سیب های ریـا می رسیـد در آخـر
×××
کسی نمانده ، غزل ، بی پناه ، بی تردید
به دست روشن خورشید می خورد خنجر
|
طاهره خنیا
دستم نمی رسد که تو را دست چین کنم،این شاخه هم که خر شده سر خم نمیکند
وقتی گل انار لبت قسمت من است ، پائیز از علاقه ی من کم نمی کند
یک سیب سرخ،سهم پدر بود و نصف کرد دادش به توکه نصف کنی با من و…چه بد!
حواٌ شدم که مال تو باشم ، ولی خدا من را شریک بچه ی آدم نمیکند
برفم که ذره ذره مرا ذوب میکنی. در آخرین سپیده دم قلٌه ی نگاه
هر کس که گر گرفته در آغوش گرم تو ، دیگر توجهی به جهنٌم نمی کند
از شعر دم نزن! تو که شاعر نمی شوی! خامم که عاشقت شده ام، نه؟! بگو بله!
از او که پای خوب و بدت ایستاده است جز دل چه خواستی که فراهم نمیکند؟
باشد، بتاز اسب خودت را ، ولی سکوت تنها جواب رج رج شلاقهای تو
بی زحمت چمن به تو آوردهام پناه ، اسبی که رام عشق تو شد رم نمیکند
|
|
بهزاد خواجات
برای هوشنگ چالنگی
« سوژهی من »
خانه خالی بود
همین که رأی دادید
فاتح به دیدن تندیستان شدید
و بازگشتید به رختخواب سفید.
نام سوژه احتمالاً هوشنگ است
و مقادیری دیو در سرنوشتاش
ـ با فواصل بی حدس ـ
( بگذرم که اگر خود بود مینوشت:
آه، ای دیوهای نفسهایم! )
و این که « احتمالاً » آمده گاهی به متنها
ژنی آسمانی است
که در نقطه نقطهی ما
جگر میشود، میترکد
قلب و میترکد
و تق و توقهای مشابه!
و اگر شاملو از تو
دستی هفتصد خواسته در دههی چهل
نه که او کوچک بوده
و نه افزوده به اردیبهشتهایت
گفتم که برههای خودم را لیسیده باشم
از پس حملهی گرگ!
که حالا نشسته اید و دَمِ همهی تان گرم وُ
اگر این پروانهها الکی نباشد
کلید رنگهایشان را دارید
امّا تنها سفر کرده سوژهی من
از پپسی به سیمرغ،
از سیمرغ به آموزش و پرورش،
از آموزش و پرورش به جبههی خارطوم!
***
خانه!
که به جمله در نمیآید، کلمه است
و دیوهایی که هی شکوفه می دهند و
هی شاخ به آرایش انسانی …
( که اگر او بود می نوشت:
اَه از دیوهایی که تف کردم!
از بی بیان شروع شد
از دیوهایی که تف میکنم … )
و هوشنگ، یک نام بی جمله
با مرگ و حیاتی که عند اللزوم
خودکار بیک است که به خود بگوید:
« اِ !
این که همون شهرستانی یک لاقبا بود … »
وعقلتان که فکر می کند بیرون از شما
پت پت پت پت …
که یعنی هم دوستت داریم وُ
هم مرده شورت ببرند
از بس که بزرگی!
|
محمد خواجه پور – گراش
خانم!
مگر شما لیسانس حسابداری ندارید
چرا مرا تحویل نمی گیرید؟
تازه رسیده ام
و تنها یک روز است که بر شاخه ی این درختم
۳/ ۱۱/ ۷۸
——-
چشم تو از پیاده رو روبرو گذشت
پشت چراغ زرد، سبز شدم.
-:« بوق نزنید
یک عاشق دارد خاطراتش را پنچرگیری می کند»
۱/۱۱/۷۸
|
|
هادی خوانساری
در نم نم دوباره ی باران رسیده است
حسی که سالهاست به پایان رسیده است
حسی که در رطوبت اردی بهشت ماه
از یک نسیم ساده به طوفان رسیده است
ساده اگر بگویم شوق دوباره ات
در جلد خاطرات پریشان رسیده است
حتی همین نسیم که در پنجره دوید
از کوچه ی شما به خیابان رسیده است
دارد قلم به مرز جنون می رسد ، به شعر
حالا که ماه بر لب ایوان رسیده است
« ای قصه ی بهشت ز کویت حکایتی »
شیراز تا حوالی کاشان رسیده است
پس من که از همیشه ترین شعر ها پُرم
پایم به آستانه ی طوفان رسیده است
بگذار زنده باشد و دیوانگی کند
مردی که فکر کرد به پایان رسیده است
|
هادی خور شاهیان
نمانده فاصله از چشم های تو تا من
ببین تو خیره در آیینه ام شدی یا من
به لطف چشم تو فصل پرنده نزدیک است
به چشم شاعر چشم انتظار،حتا من
برای دیدن زیباترین منظره ها
همیشه نوبت همسایه بود ، حالا من
چه چشمهای قشنگی ! خدا به خیر کند
دچار این همه زیبایی تو تنها من
شروع وسوسه در ذهن خام آدم : تو
نیازمند همین حیله های حوا : من
به اوج بوسه و لبخند و شعر خواهی رفت
تو می روی و خدا شاهد است اما من
فقط سلام مرا پاسخی مطمئن ترباش
جواب مساله ی عشق و نان و گل با من
|
|
سارا خوشکام – فیروز آباد
قبول؛
تو خدا باش و من … .
فقط ، یادت باشد
سکانس سیـب را
از این تراژدی حذف کنی!
شعرت را
رُک وُ پوستـ…
نه ،پوستش را نکَن !
خاصیتِ سیبِ سرخ ، توی پوستِ آن است.
با اولین قطار باید برگردم .
زاده ی بهار،
شعری بخوان!
کلاغ ها منتظر من اند …
-[مسافرین محترم ِ پائیز، لطفن ...]-
چه بی رحمانه تخته کرده ای-
میخانه ی چشمت را!
عینک آفتابی دگر چه صیغه ای ست
|
gیوسف خوش نظر
غم نگفتهی عشق است در تغزل تو
زمان گزیده سرانگشت از این تحمل تو
هزار دسته گل سرخ از زمین رویید
زخون ‹حنجرهی زخمی تغزل تو›
بهار آمد وباغ غزل شکوفا شد
شکفت وقتی از آوای دل گل از گل تو
عبور خط شهاب از کنار مهتاب است
تغافل من سرگشته در تقابل تو
دوباره حافظ را در غزل تو زندهشدی
که جاودانه بماناد این تسلسل تو
وهفت دریا را هفت قرن پلبستی
رسیدهایم به حافظ دوباره از پل تو
|
|
صادق دارابی
ودکمه های بلوزش که سایه روشن بود
زنی جوان که نگاهش همیشه با من بود
تمام سادگیاش را برای من پیچید
میان روسری و دامنی که ساتن بود
و مژههای سیاهش کشیده تا ابرو
ردیف شعر سپیدم شبیه این زن بود
شبیه بغض ترک خورده بود و میخندید
پر از طراوت باران، پر از شکفتن بود
گذشت ساعت و زن باز با همان لبخند
چراغهای خیابان هنوز روشن بود
کنار پنجره آمد مرا نشان میداد
زنی جوان که نگاهش همیشه با من بود |
وحید داور قلاتی – شیراز
دخیل
دیگر نه بر ضریح و نه بر قفل
بر دنده های مرده نهنگی
دخیل بسته ام
یونس مگر مرادم دهد
*************
چناک
کردها هوره میخواندند
صداشان کمانچه میزاد و
کمانچاواز صدات
عجیب نافبرشده بود انگار
با نشید باستانشان
سکته میزندم قند این متن بالا اگر
نمی نویسمت شیرین
***
باید کجای ((سنگ آفتاب)) حدس میزدم
پاز مکزیکی است؟
-خواهرم پرسید -
وقتی برای روز هزارم داشت
موهای سفیدم را میشمرد
ازریخت و پاش
که مادرم از دستم به چناک و بعد
خانه مان که فرو ریختند و جاش
بانک تراشیدند
-ظرف چند ماه -
از کلافگی
این شعر را میتراشم
***
چرکتاب و خشک
به کدام چوبرخت بیاویزم شلوارم را؟
حالا که به این چوبی
روی پاهاش می ایستد
نه! چوبرخت…. نه حتا
فردا که منتظرمت
برام کلاش هدیه بیار کلاش
با یک روبان سرخ که به قنداقش گره زده باشی
تا جا که یاددارم
-بر خلاف من -
پدر بزرگ
هم داس هم چکش
با هیچ سرخ نسبت ولی
جز خون دستهاش نداشت
و بر خلاف عمو که
((مدیون گاو بود باید
ارابه بیارید))
مدیون گاو نبودم
جز شاخ هاش گاه گداری که خراشی
تا جا که خیش بستم به خویش و
روزی هزار گاو
در گل تپیدم
|
|
بدریه دستار – گراش
در پس کوچه های غریب، ساعتی
آمد و حضور را نفس کشید
شانه ای به دست
عمر بی کفاف عادتی
از غبار سادگی دهید
مرا که روی پلک خسته ی یک عبور
ته نشین هذیانی بیش نبودم
و عدالتی که در سرازیری کف پا می غلتید
فوت داد و به جایش
شن های زلال رنگی بی رنگ جوانه زد
|
منیره درخشنده – کرمانشاه
منیره ای که درخشنده بود یادت هست !؟
به جمع شب زده گان شکسته دل پیوست
دلش که سنگ صبور غم بزرگش بود
شبی ز غربت این قصه گوی غصه شکست
منیره ماند و گذشته که خاطراتش بود
و حال ، آینده ، آرزوی رفته ز دست
پرید شاپرک خنده از کنار لبش
چکید شبنم چشمش به روی گونه نشست
ز سرنوشت خودش قهر کرد و خسته ز صبر
امید بر دگر و شاید زمانه نبست
غریب چله نشین در انزوا مانده
منیره بود ولیکن از آفتاب گسست
ز راه مانده و ناچار پیش . پس رفتن
به جمع شب زده گان شکسته دل پیوست
|
|
صالح دروند- بوشهر
دستی رسید و ریخت سراسیمه بر سرم-
یک سطل آب، دکمه ی اول که باز شد
کِل می زدند و دست تمام لباس ها-
روی طناب دکمه ی اول که باز شد
من می دویدم آبی و آرام در خودم
یک دفعه پخش شد هیجان در تن اتاق
قلب دقیقه در تپش افتاد، تیک تاک…
-با اضطراب- دکمه ی دوم که باز شد
عطر سفید سینه ات آزاد در هوا-
پیچید و بر اساسیه ی خانه ام نشست،
روی کتاب و صندلی و جالباسی و
لیوان آب…دکمه ی سوم که باز شد
چشمش پر از علامت، چشمش پر از سوال
چشمم کنار چشم تو لکنت گرفته بود!
و قبل از اینکه من ب بگویم که،«این فقط
یک لحضه خواب…» دکمه ی آخر که…بگذریم
|
جعفر درویشیان – کرمانشاه*
لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشب
نگاهم رد پایت را تیمم می کند امشب
زبانم گر چه بسته حرفها در سینه می جوشد
همه ذرات جان من تکلم می کند امشب
دلم دریای طوفانی ولی در خویش می نالد
تو را چون ساحلی سنگی تجسم می کند امشب
من و تو آنچنان دوریم از رویای یکدیگر
که بیچاره دلم گاهی مرا گم می کند امشب
دراز گیسوانت چون شبی از شانه می ریزد
دلم را پیچ و تابش پر تلاطم می کند امشب
بر اوج برفگیر شانه هایت خیره می مانم
تنت مارا اسیر خان چندم می کند امشب
|
|
عباس دلوی
تبعید
به جغرافیای فراموش تبعید نخواهم شد
تو
من ،
من قناری لانه کرده
میان سخاوت شاخسار دست تو
و تو،
تو ایستاده خواهی مُرد
میان این بیشه بی شاعر
بی صدا
بی سوگ آواز حتی یک کولی
برگ برگ سبدِ سبز شعرهایت
با حنجره پر ترانه من
با صدای ته مانده از سالهای دور
زیر گیوتین سکوت
تا ابدیت خواهد ماند!
دودمان نام ما را
قلبهای سرخ به یاد خواهند داشت
|
بابک دولتی
خاتون، خودم کتیبه ای از دردم، دیگر زتو ملال نمی خواهم
حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد، من واژه های لال نمی خواهم
تردیدی آنچنان که تو می دانی مثل خوره به جان من افتادست
چیزی بگو که دلخوشی ام باشد، تقدیر و احتمال نمی خواهم
با اینچنین تبسم کمرنگی برگشتنت قشنگ نخواهد بود
سیب آن زمان که سرخ شود سیب است، من هدیه های کال نمی خواهم
روزی دلت گرفت و گمان کردی وقتش رسیده است که برگردی
پای همان درخت اساطیری، تقویم ماه و سال نمی خواهم
من دلخوشم به اینکه کنار تو یک عمر آشنای قفس باشم
پرواز را ز یاد نخواهم برد، اما دوباره بال نمی خواهم
آری اگر به خویش قبولاندم تو رفته ای و باز نخواهی گشت
دل می دهم به«هرچه که باداباد» از مرگ هم مجال نمی خواهم
|
|
احد ده بزرگی
سرش به نیزه به گل های چیده می ماند
به فجر از افق خون دمیده می ماند
یگانه بانوی پرچم به دوش عاشورا
به نخل سبز ز ماتم تکیده می ماند
میان خیمه ی آتش گرفته، طفل دلم
به آهویی که ز مردم رمیده می ماند
شب است گوش یتیمان ز ضربت سیلی
به لاله های ز حنجر دریده می ماند
رقیه طفل سه ساله که حوری حرم است
به آن که رنج نود ساله دیده می ماند
امام صادق حق پشت ناقه ی عریان
به زیر یوغ چو ماه خمیده می ماند
شوم فدای شهیدی که در کنار فرات
به آفتاب به خون آرمیده می ماند
هلال یک شبه ی من، ز چیست خونینی؟
نگاه تو به دل داغ دیده می ماند
حکایت احد و اشک چشم خونینش
به اختران ز گردون چکیده می ماند
|
علی رضا دهرویه – قائمشهر
شب آمده است ، به هیات خمیازه ای بلند
دیده می گشایم
خواب ازسرانگشتانم پریده است
نامت را برسر طاقچه می گذارم
اینجا ، درحضورنام تو ،
حتی رنگم پریده است
شان نزول شعر من
سهم من از تو چیست ؟
سهم من از تو شاید ،آیئنه ای است
تا برای تنهایی خودم ، دونفرباشم .
|
| سارا دهقانی – جهرم سلام چند سالگی کوچک
چقدر معصوم و دلنشینی و دور
هرگاه به این قاب کوچک می نگرم
چشم هام پر از پرسه ی خیس هاشور نگاهت می شود
شبی از آغوش مهربان مادرش به خانه تان آمد
صبح بیداری آنقدر با دو چشم مبحوت نگاهش کردی
که غرق گریه شد
براش از درختان کوچک خانه تان انار چیدی
و توی دامن گلدارش انداختی
چشم هاش که می خندیدند دلت شاد می شد
نگذاشتی پسرکن زمین خاکی روبروی خانه تان
عاشقش شوند
نگاهش کنند
و حتی باد حسود موهاش را آشفته کند
روز ها گذشت
چشم هاش را باز کرد توی آغوش مادرش بود
دیگر تو نبودی
و چشم هاش انگار خیس بغض بارانیت
***
حالا سال ها گذشته و او بزرگ شده
دیگر توی آعوش مادرش جا نمی شود
چشم هاش درشت تر شده اند
گونه هاش را قرمز می کند
و موهاش را گل های بازاری گران می آویزد
اما چه فایده بی گل های قرمز انارت
هنوز منتظرم
حتی شاهزاده ی خواب های دخترکان جوان را آزردم
جز برای تو عاشقانه نگفتم…نخواندم
شاید فراموشم کرده باشی
و اگر روزی از مقابلت رد شوم
صبح چشم هام را نفهمی
شاید آنقدر بزرگ شده باشم
که دوستم….
عاشقم…. |
